دنیای متاورس

چند صباحی است که یک فناوری جدید نظرم را جلب کرده؛ متاورس

درموردش کم مطالعه نکردم، از سایت های داخلی گرفته مثل دیجیاتو و امثالهم تا سایت های بین المللی و تخصصی چیزکایی درموردش پژوهش کردم...

اما خب دوست داشتم نظرات تخصصی و دقیق متخصصان (از جمله: برنامه نویسی، انیمیشن، واقعیت مجازی، رمز ارز، امنیت، شبکه و...) رو که توی بیان کم هم نیستند بشنوم...

 

در سرفصل های زیر نظرات تخصصی خود را در هر کدام که مقدور است، بفرمایید؛ حتماً مطالعه دقیق و تحلیل و بررسی دقیق بر روی تک تک عبارات شما انجام خواهد گرفت... (ان شاءالله در آینده اتفاق های خوبی به سبب این نظرات می افتد) :

1 - چیستی متاورس

2 - چگونگی کارکرد

3 - چگونگی اتصال به این دنیا و از ظریق چه امکاناتی

4 - ارتباط آن با پول الکترونیک (رمز ارز)

5 - جایگزینی آن با وب 3 یا وب اسمارت

6 - چگونگی کسب درآمد و زندگی روزمره در متاورس

7 - پشت پرده سیاسی

8 - تاثیر آن بر مرز کشورها و روابط دولت ها با یکدیگر

9 - خطرات و معایب (از همه ابعاد)

10 - فواید (از همه ابعاد)

و...

 

از افراد ذیل و تمام افرادی که در بیان هستند، این درخواست رو دارم :

آقا علیرضا

میم، صاد، الف

میم ح پ

سُکَیت کاتب

و تمام صاحب نظران دیگر....

 

چیزای خوبی پشتشه ها (ان شاءالله).....

 

پ.ن: از دوستانی که ما رو در این امر با نظر خودشون یاری کردند، کمال تشکر رو دارم...

سلام!

خب همونطور که بعضیاتونم می دونین، بنده اهل حفظ قرآنم!

البته نه حفظِ خشک و خالی!

تدبر توی اعماق وجود قرآن خیلی برام لذت بخش تر از حفظشه...!

یک روز مثل روزهای دیگه ای که یه گوشه برا خودم کُنج عُزلَت گزیده بودم، به یه آیه مبهم (که کم هم تو قرآن نداریم) رسیدم؛ آیه در مورد مسیح و صلیب کشیده شدن او بود، قبل از این اتفاق اصلا برام اهمیتی نداشت که حالا عیسی مُرده یا کُشتَنِش یا اینکه خدا برده بغلِ خودش... از سرِ بیکاری توی پایگاه جامع قرآن به بخش تفاسیر رفتم تا یه نگاهی به شرح این آیه بندازم، اون موقع بود که به ضرورت و اهمیت این مسأله پی بردم و تصمیم گرفتم مقالَکی بنویسم؛

این مقاله به 11 قسمت و علّت و منطق تقسیم شده (شاید بعدها بازم بهش اضافه کردم) :

 

اعوذ بالله من الشیطان الرجیم

بسم الله الرحمن الرحیم

وَقَوۡلِهِمۡ إِنَّا قَتَلۡنَا ٱلۡمَسِیحَ عِیسَى ٱبۡنَ مَرۡیَمَ رَسُولَ ٱللَّهِ وَمَا قَتَلُوهُ وَمَا صَلَبُوهُ وَلَٰکِن شُبِّهَ لَهُمۡۚ وَإِنَّ ٱلَّذِینَ ٱخۡتَلَفُواْ فِیهِ لَفِی شَکّٖ مِّنۡهُۚ مَا لَهُم بِهِۦ مِنۡ عِلۡمٍ إِلَّا ٱتِّبَاعَ ٱلظَّنِّۚ وَمَا قَتَلُوهُ یَقِینَۢاً { سوره نساء - آیه 157 }

1 - سیاق آیه در مورد چیست؟

این آیه در مورد ادعای بهودیت مبنی بر به دار آویختن عیسی صحبت کرده و این ادعای تاریخی رو به صورت قطعی رد می کند و خداوند می فرماید کسی مانند او را به اشتباه کشتند...

 

2 - ضرورت پرداختن قرآن به این مسأله چه بوده؟!

اگر به این مسأله به صورت یک داستان و رمّان بنگریم، از هیچ اهمیتی برخوردار نخواهد بود اما اگر ابعاد نگاه رو گسترش بدهیم، متوجه خواهیم شد که این مسأله بسیار حائز اهمیت است... چرا؟! زیرا اساس و پایه دین مسیحیت بر روی داستان صلیب برقرار است و آنها می گویند که: عیسی پسر خداست، آمده که با بدار آویخته شدن گناهان ما را هم با خود ببرد... همین تفکر باعث شده که در سالهای متمادی فسق و فجور و فساد در جامعه مسیحیت (و به تبع آن جامعه جهانی) فراگیر شود؛ این نوع خیال که من هرچه انجام دهم کسی به من کاری نخواهد داشت و تازه! در end بهشت هم وارد خواهم شد سببِ این می شود که دنیا و جامعه دیگر به هیچ قانونی پایبند نباشد (( چیزی که در بخشی از سریال بازی مرکب هم دیدیم ))

قرآن، با نفی این داستان ریشه فساد در جهان را از بیخ زده است!

 

در اشتباه بودن این مسأله هیچ شک و شبهه ای نداریم! چرا؟!

دلایل:

1 - حضرت عیسی مسیح همچون سایر پیامبران خدا بود؛ نه پسر خدا بود، نه دختر و نوه و نتیجه خدا و نه هیچ چیز دیگر (بسیاری از مسیحیان هم این رو قبول دارند <بنده خودم از زبان یک آخوندِ مسیحی شنیده ام>)

 

2 - قاعده "فِداء" و قربانی شدن دیگران برای من، امری کاملاً غیر منطقی است، هرکس باید جزاگیرنده اعمال خودش باشد.

 

3 - عقیده "فِداء" گناهکار پرور و مُشوِّقی برای پاکج گذاشتن از مقررات است؛ به همین جهت است که می بینیم در جامعه اروپا و آمریکا کمترین میزان معنویت و مهربانیت و عشق (به جز توی فیلمها و پیجای اینستاشون!) و بیشترین میزان فساد و همجنسگرایی و قتل و دزدی وجود دارد.

 

4 - در حال حاضر در دین مسیحیت چهار انجیل معتبرتَر (واسه خودشون) داریم، و همه آنها توسط شاگردان یا شاگردانِ شاگردان مسیح نوشته شده است و در اناجیل معتبر چهار گانه آمده است که به هنگام حمله دشمنان به او، همه حواریون پابه فرار گذاشتند (در آن وقت جمیع شاگردان او را واگذارده بگریختند [انجیل متی / باب 26 / جمله 57]) پس چطور نویسندگان اناجیل نبودند اما دیدند که عیسی را کشتند! پس این احتمال می رود که داستان مصلوب شدن عیسی از افواه مردم گرفته شده باشد و البته در اینجا مشتبه شدن فردی مثل عیسی نیز محتمل است.

 

5 - عامل دیگری که سبب شده تا احتمال بدار آویخته شدن شخص دیگری به جای عیسی مسیح مطرح باشد، (طبق آیه قرآن: "ولکن شبّه لهم") این است که کسیانی که برای دشتگیر کردن مسیح به باغ جتسیمانی*1* رفته بودند، گروهی از لشکریان رومی بودند که در اردوگاه ها مشغول وظائف لشکری بودند، آنها نه آداب و رسوم و زبان منطقه را بلد بودند و نه عیسی را می شناختند و نه او را از شاگردانش تشخیص می دادند؛ با این حال، احتمال دشتگیری فردی شبیه عیسی تقویت می شود...

 

6 - اناجیل می گویند: حمله به محل پناهگاه عیسی در شب انجام گرفت وخب چه سهل که در این گیر و دار و خاموشی، فرد مورد نظر فرار کند یا درست تشخیص داده نشود.

 

7 - همه اناجیل به این امر واقفند که: شخص گرفتار، در حضور پیلاطس*2* ساکت بود (از شدت غلبه ترس) و آنچنان که باید در برابر سخنان و بازجویی های آنان سخن نمی گفت و از خود دفاع نمی کرد.

این داستان برای "حضرت عیسی مسیح رسول الله" خیلی بعید است! کسی که در زمانه خود رساترین و شکننده ترین زبان و بیشترین پیروان را در زمانه خود داشت! این فرد با این عظمت و جلال، امکان دارد که به سببِ هراس لب به سخن نگشاید؟!

خب شاید او عیسی نبوده! وگرنه مسیح اینطور نخواهد بود....

باز در اینجا احتمال قوی حاکی از آن است که فردی شبیه به عیسی کشته شده (به احتمال زیاد "یهودا اسخریوطی*3*) و از ترس و اضطراب چیزی نتونسته بگه... 

 

8 - یکی از شبیه ترین افراد به عیسی (آنطور که در بعضی کُتُب تاریخی گفته شده)، اسخریوطی*3* بوده است.

 

9 - در اناجیل چهار گانه به این اتفاق اعتراف شده که: یهودا بعد از آن اتفاق دیگر دیده نشد و خود را انتحار کرد!!! [باب27 / شماره یا جمله6]

 

10 - پیش تر با استناد به انجیل متی گفته شد که دوستان و آشنایان عیسی، وفتی این وضع آشفته را دیدند، گریختند؛ پس در آن دور و بر کمتر کسی بوده که عیسی را بشناسد...

 

11 - در اناجیل به این اشاره شده که زمانی که مسیح را بدار آویختند: {....عیسی به آواز بلند صدا زده گفت: ایلی ایلی! لما سبقتنی؟ ---ترجمه---> الهی الهی چرا من رو ترک کردی؟!} [انجیل متی / باب 27 / جمله 46 و 46 ]

مگر مسیح (پسرخدا) به این جهان نیامده بود که بدار آویخته شود و بالا رود تا گناهان امتش پاک شود؟ پس چه شد که به موقع صلّابه کشیده شدن، چنان شکایت می کند؟؟؟

از طرفی دیگر، چه عیسی را پسرخدا بدانیم چه پیامبر خدا؛ چنین کاری از طرف او دور از ذهن است... کسی که چنین گفته، قطعاً دارای قدرت روحی نبوده...

 

10 - یکی دیگر از دلایلی که در عدم این اتفاق وجود دارد این است که خود مسیحیان هم با خودشان بر سر این مسأله اختلافاتی دارند!

در تمامی اناجیل چهار گانه، به داستان مصلوب شدن اقرار کرده اند. [متی، یوقا، مرقص، یوحنا]

امّا چند انجیل دیگر مثل برنابا، رسماً مصلوب شدن عیسی را نفی کرده اند و حتی برخی از محققان مسیحی، معتقدند که دو عیسی در تاریخ داریم: 1- عیسای مصلوب 2- عیسای غیر مصلوب | که البته این را هم می گویند که بین این دو حدود 500 سال فاصله است.

 

11 - همه اناجیلی که داستا صلیب را با آب و تاب نقل کرده اند برای سالهای سال پس از مسیح است که احتمال خطا و تحریف و دگرگونی در آنها بسیار است.

 

انصافاً کافی نبود این همه دلیل و منطق؟!

 


1 - باغ جتسیمانی: 

جتسیمانی (به عبری: גת שמנים) (به یونانی: ΓεΘσημανι) نام باغی است که در پایه کوه زیتون در شهر اورشلیم (فلسطین اشغالی) قرار گرفته‌است. بر باور مسیحیان، باغ جتسیمانی، محلی است که عیسی مسیح در شبی که یهودا او را به رومی‌ها تسلیم نمود و به وی خیانت کرد، آخرین «غذای زمینی» موسوم به شام آخر را به همراه شاگردانش صرف کرد.

همچنین باغ جتسیمانی محلی است که مریم در آن مدفون گشته‌است.

این باغ از بناهای با اهمیت مذهبی اورشلیم و از زیارت‌گاه‌های مسیحیان محسوب می‌شود. به باغ جتسیمانی در زبان عبری، باغ «گت شمن» می‌گویند. [ منبع یهودی، مسیحی ]

2 - پیلاطس:

 

پونتیوس پیلاطس (لاتین: Pontius Pīlātus [ˈpɔntɪ.ʊs pi:ˈla:tʊs]؛ یونانی باستان: Πόντιος Πιλάτος Póntios Pilátos) والی یهودا در بین سال‌های ۲۶ تا ۳۶ پس از میلاد بود. شهرت وی بیشتر به علت محاکمه عیسی بود که بر خلاف میلش به تصلیب عیسی حکم کرد. پونتیوس پیلاطس از سوی امپراتور تیبریوس منصوب شده‌بود.

نام وی در تمام اناجیل چهارگانه ذکر شده‌است از پونتیوس در کلیسای ارتدکس شرقی به عنوان قدیس یاد می‌شود. [ منبع یهودی، مسیحی ]

3 - یهودا اسخریوطی:

بنابر کتاب مقدس و باور مسیحیان، «یهودا»، یکی از دوازده رسول مسیح، با دریافت سی سکه نقره رشوه او را به حاکمان یهودی رم نشان داد. آنان نیز عیسی را به شیوه دردناکی به صلیب کشیدند. در کتاب مقدس و در انجیل متی دربارهٔ یهودا گفته شده‌است که وی با شتاب از این عمل خود پوزش خواست و پس از بازگرداندن سی سکه نقره، خود را حلق‌آویز کرد. [ منبع یهودی، مسیحی ]

قسمت اول از سفرنامه راهیان نور

تنهای تنها بودم، هیچ کس اون جا نبود، شب را در ساعاتِ دیرِ نیمه شب به خواب بردم، بعد از خوابی عمیق و بسیار دلنشین، ناگهان کسی سکوت گرگ و میش🌗 را شکست! (ای کسی که نمیدونی گرگ و میش یعنی چی، ناراحت نباش؛ منم تا دقایقی قبل نمی دونستم!)
ندایی می گفت: سیدجواد! پاشو که اذان شده، حالا که میخوای بری راهیان نور، لااقل نمازت رو اول وقت بخون!
با اینکه به شدت خواب آلود بودم، به عشق نمازی که آغازِ یک سفرِ عشق بازیheart بود، خودم رو از جا کندم!

بعد از اقامه نماز به سمت مدرسه حرکت کردم؛ در راه همش به سفرِ پیش رو فکر می کردم، آخر تا به حال چنین تجربه ای نداشتم! اشتیاق در دل و روده ام موج می زد!

بالاخره به مدرسه رسیدم، همه در حال تناول صبحانه بودند، من هم نشستم و در کنار رفقا دمنوشی دِبش خوردم! (فقط بچه های خود مدرسه به معنای عمیق کلمه دبش پی میبرن!😋)

بعد از کارهای مقدماتی سفر و توجیهات ابتدایی به سوی اتوبوس ها حرکت کردیم؛ قبل از اردو و روزهای قبل به دلیل پیدا نکردن وسیله نقلیه، قطعی شدن اردو کمی به طول انجامید و تا دقیقه 90 هنوز زمان و مکان اردو اعلام نشده بود که تازه ساعت 9 دیشب، اطلاعیه رو ارسال کردند، بعد از هماهنگی اتوبوس ها شایعاتی در بین بچه رواج پیدا کرد مبنی بر این که اتوبوس ها به شدت غرازه و داغون هستند ولی من باور نکردم و پشت گوش انداختم تا اینکه به اتوبوس ها رسیدیم.

خب اتوبوس🚌 اول، چه شیک و باحال و مجلسی!

بعد اتوبوس دوم، سوم، چهارم؛ همه اتوبوس ها خوب بودند و مشکل خاصی نداشتن! اما اتوبوس پایه یک، اتوبوس پنجم بود!

یه اتوبوس دوطبقه زپرتیِ دهه شصتی!

- سید! سیدجواد! یعنی این اتوبوس ماست؟!

- نه بابا، اینا به نظرم جزو غنایم جنگیه، گذاشتنش اینجا برای تماشا!

همش دوست داشتم با این حرفهای 100 من یه غازِ🦆 خودم به قلبم تسلّی ببخشم (ببخشید دیگه، ایموجی غاز نداشتم، مرغابی گذاشتم...) اما حقیقتی باور نکردنی بود! با هر بدبختی و گریه زاری بود، سوار شدیم! رفتم طبقه دوم جلو نشستم که از مناظر سر راه استفاده حداکثری رو ببرم!

 

همین طور که داشتیم حرکت می کردیم، اتوبوس ایستاد؛ متوجه شدیم که یکی از اتوبوس ها دچار نقص فنی شده، باید یک لحظه صبر می کردیم که اتوبوس جدید بیاد!

⏱️ما بعد از صبر یه لحظه ای به درازای 60 دقیقه ای سوار شدیم و به راه پرپیچ و خم خرم آباد ادامه دادیم....

 

.......

 

کله و دماغم داشت به این ور و اون ور پرتاب می شد، اما دماغ و دهن به درک! به تازگی جوشی زده بودم که رکورد بزرگترین و دردمند ترین جوش جهان را در گینس ثبت کرده بود! بسیار درد گرفت...!

توی همین فکر ها بود که فهمیدم ساعت 4 صبحه! ناگهان از طرفی دیگر فریاد های معلم راهنمایمان بلند شد: ((بچه ها، چیزی نشده!)) تازه دوزاریم افتاد که چیزی شده!

به شیشه جلویی اتوبوس که نگاه کردم، دیدم اتوبوس روی هواست؛ با فریادِ یاحسینِ بچه ها، اتوبوس با پروازی موفقیت آمیز بر روی زمین فرود آمد (که البته بین خودمون بمونه خیلی هم همراه با موفقیت نبود!)

2 تا لاستیک جلویی به طور کلی پنچریده بودند! خب قاعدتاً اتوبوس دیگه نمی تونست حرکت کنه!

راننده یکم که به چرخ ها وَر رفت، یکدفعه یک پراید با چهار تا آدم قلچماق با کلی غمه و چوب و چماق! پیچیدن جلوی اتوبوس؛ تا اومدن پیاده بشن، خِفتمون کنن، سریع راننده پرید بالا (و با اینکه 2 تا لاستیک جلو پنچر بود) با توکل به خداوند متعال پاشو کذاشت روی گاز و با کمال تعجب اتوبوس حرکت کرد و تا حدود 2،3 کیلومتر رفتیم، تا در دوری از اون انسان های خوفناک کمی به تعمیر اتوبوس بپردازیم؛ به دستور جناب مستطاب راننده، همگی از اتوبوس پیاده شدیم؛ زمانی کهع پامون رو روی زمینِ خدا گذاشتیم، هیچ نوری غیر از نورِ تابان و زیبای مهتاب نبود، ظُلُماتِ ظُلُمات!

از دور سایه مهتاب برجایی می افتاد! فهمیدیم که در آن دور دست ها، موج های قدرتمند اروندرود به یکدیگر برخورد می کردند! موج هایی که سبب شد، هزاران هزار جوانِ رشید و انقلابی در زیر آن آب ها غرق شوند...🌊

بگذریم....

حالا چرا اینقد هوا سرده🥶 ...؟!

من فقط به خاطر هوای گرم جنوب اومده بودم وگرنه اگه میدونستم به این شدّت استخوان سوز و خوراک سرما خوردن امثال من است نمی آمدم، ولی چه کنم که شهدا طلبیده بودند! خودتون هم میدونین اگه شهدا بطلبند دیگه کاریش نمیشه کرد!

- سید!!!

- جان؟!

- به لحظه بیا اینجا !

- چی شده دوباره؟!

- حالا بیا اینجا رو نگاه کن...!

-  WAAAAWWWWW !

تا بحال اصلا متوجه اش نشده بودم، بدنه آهنیِ اتوبوس مثل یه شکلات از پایین جمع شده بود! طوری هم نبود که با یه صافکاری ساده درست شه!

اوه اوه!!! اونورو ببین! درِ سمت شاگرد شوفر، در به کلی کنده شده بود!

اذان را گفتن! در همان رمل های خرمشهر تیمم کردیم و نماز را هم بر روی همان خاک ها اقامه کردیم؛ چه نمازی بود! همه خاکی! همه بدون وضو!

خلاصه... از بهترین و با اخلاص ترین نمازهایی بود که تا به حال خونده بودم؛

بعد از اقامه نماز و پنچر گیری، سوار شدیم و جاده خطرناک خرمشهر رو ادامه دادیم......

 

ادامه داره.....

 

دست نویس:

منافق ها کسایی اند که بین این و آن همیشه هاج و واج اند! (نساء 144)

قرآن در وصف منافقان، میگه همش بین این صدا و اون صدا هاج و واجن؛ هرکی صداش بلندتر باشه، کلفت تر باشه، به سمت اون میرن!

این روزا یه مسئله ای که خیلی توی فضای مجازی و حقیقی مطرح میشه، طرح صیانته!

این طرح انقدر سر و صدا کرده و صدای مخالفین انقد کلفت بوده که، چند روز پیشا سر کلاس منطق، استادمون داشت استقراء تام رو توضیح می داد که یه دفعه گفت مثل همین طرح صیانت که هیچ تحقیقی روش انجام نشده؛ بگذریم از این که، طرحِ صیانت هیچ ربطی به قضیه استقراء تام نداره!

ولی چطوری اینجا یاد معلممون اومد؟

به خاطر اینکه، این سر و صداها چنان در ذهنش نفوذ کرده که، سر کلاس منطق هم حواسش پیش طرح صیانته...

بگذریم...

 

حالا چیکار کنیم که از این سرگردانی دربیایم؟

بنده خودم هم از همون اولایی که این طرح، مطرح شد؛ هیچی در موردش نمی دونستم اما کم کم به تحقیق و تفحص در این مورد پرداختم، که البته جامع ترین و بهترین چیزی که دیدم، این مناظره بود؛

این مناظره که در چهار قسمت برگزار شده بین دو نفر از مخالف ترین ها و موافق ترین ها در مورد این طرح اجرا شده که از عدالت خوبی هم برخوردار است...

1 دقیقه اول هر قسمت هم تیتراژه، میتونید ردش کنید.

این مناظره رو ببینید و خودتون در موردش فکر کنید و مقایسه کنید

ضمناً: خیلی خیلی خرسند میشم از اینکه نظرات شما رو هم در مورد این طرح بدونم...😊

 

لینک مشاهده و دانلود فیلم

داشتم قرآن میخوندم، بدجوری توی حال خودم بودم و احساس می کردم دارم در معراج پرسه می زنم😄

یکدفعه زهیرگفتش که سیدجواد از آپارتمانِ زبان پِیجِت کردن!

گفتم: آپارتمان؟! منظورت همون دپارتمانه؟!؟! 🤔

گفت: آره همون که گفتی 😅

سریع رفتم به سمت طبقه پایین و رفتم توی دپارتمان پیش حاج آقای حسینی2؛ ایشون گفتند که برای دهه فجر یه برنامه فستیوال زبان داریم و شما هم قراره که توی اختتامیه، یه برنامه ای اجرا کنید! بعدشم گفتن که تو و فلانی و فلانی و فلانی(😁)  ساعت قیلوله بیاین همینجا با حاج آقای سیفی4 در مورد همین اجرا جلسه دارید.

گذشت...

ساعت قیلوله که شد با شوق خیلی زیاد به سمت قرار رفتم و جلسه هم برگزار شد.

ایشون اول از همه توضیح دادند که اجرامون یه نمایشنامه رادیویی هست که میخوایم این رو بصورت کاملاً زنده جلوی 300 نفر آدم بازی کنیم.

هر نفر یک نقش و شغلی داره، هر کسی با توجه به شغلش، بدبختی خودش رو بیان میکنه! بعد از صحبت در مورد هر کدوم از بدبختی ها همه به صورت حالت خسته، ناتوان و ناامید می نشینند که ناگهان صدایی می گوید: کاری را بکن که من میخواهم! (استعمارگران)

و بعد از این صدا، صدایی دیگر می آید که جلوی این استکبار و زور می ایستد و ناگهان همه افراد بیچاره بلند می شوند تا ببینند این کیست؟ از کجا آمده؟ چه می گوید؟ به راستی که حرف دلِ ما را می زند!

سپس هم صدای هواپیما می آید و آن آدم های داستان ما پس از شناخت صدا، خوشحال می شوند...

در مقام نوشته، صحبت و تعریف؛ اجرای خیلی مسخره ای به نظر می رسد، کما اینکه ما هم قبل از اجرا، چنین احساسی داشتیم

بعد از تعریف نقش ها، دونه دونه جمله بندی ها را با ایشون ساختیم...

متن بنده:

I was a policeman

I was working with the gune

suddenly. he came and cride

you shold shoot where I want

and I started to shoot he want

ترجمه:

من یک پلیسِ (ساده) بودم.

من با تفنگ کار می کردم.

ناگهان، مردی فریاد زد و گفت:

تو باید به کسی تیر بزنی که من میگم!

و من شروع به تیر زدن به کسی که او می خواهد کردم...!

 

در اولین نگاه، متن مسخره، خنده دار و بدون محتوایی به نظر می رسد اما در مقام اجرا و عمل، آهِ یک فرد از استعمار، زور، بردگی قدرت های جهانی و داخل شدن به زندگی و شغل شخصی یک فرد را به تصویر می کشد.

گذشت...

روز اجرا رسید!

بعد از تمرین های بسیار، نوبت به اجرای ما رسید.

مهمان های مختلف، مبلغان بین المللی، 300 نفر طلبه و از همه استرس زا تر حاج آقای اسکندری5 در سالن بودند...!

بین دوراهی قرار گرفته بودم، شاید چند دقیقه بیشتر تا اجرا وقت نداشتیم، اما دوراهی بسیار بزرگی بود!!!

     رفتن به اجرا   <------------>     توالت

اگر به اجرا نمی رفتم، که نمیشد! بیچاره ام می کردن

اگر به دستشویی نمی رفتم که، ممکن بود وسط اون همه استرس مشکلاتی برام پیش بیاد و تا آخر نتونم در این کره خاکی زندگی کنم! 😮😫

ولی آخر دل و زدم به دریا و اجرا رو ول کردم؛ با این که زیر فشار های دیپلماسی زیادی برای نرفتن به دستشویی بودم😄

خیلی ریلکس رفتم،  اومدم بیرون، خیلی با آرامش هم وضو گرفتم! 😊

چیزی هم نشد، اجرامون رو یدونه انداختن عقب که اینجانب بتونم بیام!

 

در اول اجرا باید به صورتِ حالت خسته، ناتوان، دردمند و به قولی مَست وارد می شدیم! این صحنه اول رو که ملت دیدن، همه زدن زیر خنده😂🤣

ولی خب به لطف خدا، خیلی زیبا و نایس، برنامه رو اجرا کردیم.

ان شاءالله فیلم اجرای خودم رو میزارم براتون😉


  1. زهیر جعفری، یکی از بچه های کلاسمون که اتفاقا خیلی بچه با مرام و باحالیه! ( ایشالا در آینده شما رو بیشتر با فضائل این مرد مرموز آشنا می کنم)
  2. حجت الاسلام سید امیرحسین حسینی، مسئول دپارتمان زبان
  3. ساعتِ خوابِ قیلوله؛ ما در مدرسه به دلیل حجم زیاد و دروس و خستگی، ساعتی رو برای استراحت قرار دادن و بهش میگن قیلوله!
  4. ایشون مسئول سَمعی رسانه دارالسلام هستند که البته واقعاً در گرافیک و کارهای رسانه ای حرفه ای هستند.
  5. حجت الاسلام اسکندری، مدیر و تولیت مدرسه علمیه دارالسلام

 

 

پ.ن: بنده نفر دومی هستم که در این فیلم صحبت می کنم.

 

اکران فیلم برای نوجوانان - منصور

 

 

.....نسخه دستنویس و نسخه صوتی این خاطره نیز موجود است!....

قرار بود که یکشنبه، دوشنبه و سه شنبه در مسجد فائق (خیابان ایران) چند تا فیلم پخس کنیم؛ به ترتیب:

1 - کلیپ سرباز

2- مستند قاسم

3 - مستند آن زمستان (علامه مصباح)

یکشنبه کلیپ رو که پخش کردیم، سیمی که متصل به بلنگوها بود، فقط کانال left رو منتقل می کرد و به خاطر همین تا جایی که میتونستم صدا رو بلند کردم!😁

جای شما خالی! چشمتون روز بد نبینه!!

زمانی که صحبت های داخل کلیپ به اتمام رسید (بعدش مداحی باصدای بشدّت بلند بود) یکدفعه مداحی با صدای واقعاً گوش خراشی که حتی بلندگوها هم کم آورده بودند، پخش شد!😯

دویدم به سوی سیستم تا فیلم رو متوقف کنم، لحظه ای بود که دوست داشتم قبل از اینکه من به لپ تاپ برسم، زمین لپ تاپ رو ببلعه!😫

قلبم دیگه اسراحت نمی کرد و متوقف هم نمی شد! ، آنقدر دائم و محکم می زد که صدای قلب خود را بیشتر از صدای بندگو ها  حس می کردم؛ همینطور که این ها رو توی ذهن خودم مرور می کردم، بدنم رو قوس دادم و درازش کردم و دستم رو هم یه سوی دکمه pause بردم تا فیلم رو stop کنم، [عجب صحنه ای😶] اونقدر محکم زدم که هنوز که هنوزه space اش اون تو گیر کرده!!!😅

البته، بعد از توقف فیلم تازه بدبختی من آغاز شد؛

پیرمردها و پیرزن ها شروع کردن به فحش دادن🤬، اونم چه فحش هایی🤐 با خودم گفتم که این پیرزنا این فحش ها رو از کجا یاد گرفتن؟!🤔

خب، این از شب اول که بخیر و سلامتی تموم نشد....

امروز برای شب یلدا، داداشم و مادربزرگم رو دعوت کرده بودیم خونمون؛ پدرم هم امروز برای کارهای اداری رفته بودند به قم؛ خلاصه یه تماس تصویری گرفتیم با داداش و پدر توی خونه!

اول مهمونی با خودم گفتم که مهمونی های ایرانی از نظر اسلامی خیلی قابل تقدیره مخصوصاً اینکه صله رحم و دید و بازدید توش زیاده... ولی خب قاعدتاً اینا خیلیاش مال قبل از ورود اسلام به ایرانه (مثل عید نوروز) و به خاطر همین با معارف عمیق اسلامی آمیخته نشده، به خاطر همین گفتم که یکم بیام جوّ بدم و مهمونی رو حزب اللهی کنم، بعد از شعری که مادربزرگم خوندند، قرآن رو از جاهایی که حفظ بودم باز کردم، صفحه 63 اومد! چقدر دوست دارم این آیه رو و اعتصموا بحبل الله جمیعا... (مخصوصاً با صوت مشاری العفاسی) اولش اومدم این آیه رو با صوت خوندم و بعد هم ترجمه کردم و از روی تفسیر نور حاج آقا قرائتی یه چندتا نکته برداشت کردم و گفتم. تا قبل از این میخواستم یه چند تا آیه رو بخونم و تفسیرش رو بگم، ولی بعد از این دیدم میزان حزب اللهی شدن جلسه داره سرریز میشه😁😂🤣🤣 دیگه ولش کردم...!!!

بعدش تازه رفتم رو فاز اصلی خودم --> مسخره بازی، جنگولک بازی

بعد از این اجرای بسیار زیبای من🙄 پدرم از طریق تماس تصویری حافظ رو باز کردند

اگه گفتین چی اومد؟

خیلی جالبه...

مرا عهدیست با جانان - ادامه

اگه گفتین چیش خیلی جالبه؟ 

توی بیت ششمش گفته: {سزد کز خاتم لعلش زنم لاف سلیمانی}

جالبه نه؟ توی ایام سالگرد شهادت حاج قاسم سلیمانی، حافظ رو که باز میکنی از خاتم سلیمانی حرف میزنه!