۴ مطلب با موضوع «خاطرات» ثبت شده است.

قسمت اول از سفرنامه راهیان نور

تنهای تنها بودم، هیچ کس اون جا نبود، شب را در ساعاتِ دیرِ نیمه شب به خواب بردم، بعد از خوابی عمیق و بسیار دلنشین، ناگهان کسی سکوت گرگ و میش🌗 را شکست! (ای کسی که نمیدونی گرگ و میش یعنی چی، ناراحت نباش؛ منم تا دقایقی قبل نمی دونستم!)
ندایی می گفت: سیدجواد! پاشو که اذان شده، حالا که میخوای بری راهیان نور، لااقل نمازت رو اول وقت بخون!
با اینکه به شدت خواب آلود بودم، به عشق نمازی که آغازِ یک سفرِ عشق بازیheart بود، خودم رو از جا کندم!

بعد از اقامه نماز به سمت مدرسه حرکت کردم؛ در راه همش به سفرِ پیش رو فکر می کردم، آخر تا به حال چنین تجربه ای نداشتم! اشتیاق در دل و روده ام موج می زد!

بالاخره به مدرسه رسیدم، همه در حال تناول صبحانه بودند، من هم نشستم و در کنار رفقا دمنوشی دِبش خوردم! (فقط بچه های خود مدرسه به معنای عمیق کلمه دبش پی میبرن!😋)

بعد از کارهای مقدماتی سفر و توجیهات ابتدایی به سوی اتوبوس ها حرکت کردیم؛ قبل از اردو و روزهای قبل به دلیل پیدا نکردن وسیله نقلیه، قطعی شدن اردو کمی به طول انجامید و تا دقیقه 90 هنوز زمان و مکان اردو اعلام نشده بود که تازه ساعت 9 دیشب، اطلاعیه رو ارسال کردند، بعد از هماهنگی اتوبوس ها شایعاتی در بین بچه رواج پیدا کرد مبنی بر این که اتوبوس ها به شدت غرازه و داغون هستند ولی من باور نکردم و پشت گوش انداختم تا اینکه به اتوبوس ها رسیدیم.

خب اتوبوس🚌 اول، چه شیک و باحال و مجلسی!

بعد اتوبوس دوم، سوم، چهارم؛ همه اتوبوس ها خوب بودند و مشکل خاصی نداشتن! اما اتوبوس پایه یک، اتوبوس پنجم بود!

یه اتوبوس دوطبقه زپرتیِ دهه شصتی!

- سید! سیدجواد! یعنی این اتوبوس ماست؟!

- نه بابا، اینا به نظرم جزو غنایم جنگیه، گذاشتنش اینجا برای تماشا!

همش دوست داشتم با این حرفهای 100 من یه غازِ🦆 خودم به قلبم تسلّی ببخشم (ببخشید دیگه، ایموجی غاز نداشتم، مرغابی گذاشتم...) اما حقیقتی باور نکردنی بود! با هر بدبختی و گریه زاری بود، سوار شدیم! رفتم طبقه دوم جلو نشستم که از مناظر سر راه استفاده حداکثری رو ببرم!

 

همین طور که داشتیم حرکت می کردیم، اتوبوس ایستاد؛ متوجه شدیم که یکی از اتوبوس ها دچار نقص فنی شده، باید یک لحظه صبر می کردیم که اتوبوس جدید بیاد!

⏱️ما بعد از صبر یه لحظه ای به درازای 60 دقیقه ای سوار شدیم و به راه پرپیچ و خم خرم آباد ادامه دادیم....

 

.......

 

کله و دماغم داشت به این ور و اون ور پرتاب می شد، اما دماغ و دهن به درک! به تازگی جوشی زده بودم که رکورد بزرگترین و دردمند ترین جوش جهان را در گینس ثبت کرده بود! بسیار درد گرفت...!

توی همین فکر ها بود که فهمیدم ساعت 4 صبحه! ناگهان از طرفی دیگر فریاد های معلم راهنمایمان بلند شد: ((بچه ها، چیزی نشده!)) تازه دوزاریم افتاد که چیزی شده!

به شیشه جلویی اتوبوس که نگاه کردم، دیدم اتوبوس روی هواست؛ با فریادِ یاحسینِ بچه ها، اتوبوس با پروازی موفقیت آمیز بر روی زمین فرود آمد (که البته بین خودمون بمونه خیلی هم همراه با موفقیت نبود!)

2 تا لاستیک جلویی به طور کلی پنچریده بودند! خب قاعدتاً اتوبوس دیگه نمی تونست حرکت کنه!

راننده یکم که به چرخ ها وَر رفت، یکدفعه یک پراید با چهار تا آدم قلچماق با کلی غمه و چوب و چماق! پیچیدن جلوی اتوبوس؛ تا اومدن پیاده بشن، خِفتمون کنن، سریع راننده پرید بالا (و با اینکه 2 تا لاستیک جلو پنچر بود) با توکل به خداوند متعال پاشو کذاشت روی گاز و با کمال تعجب اتوبوس حرکت کرد و تا حدود 2،3 کیلومتر رفتیم، تا در دوری از اون انسان های خوفناک کمی به تعمیر اتوبوس بپردازیم؛ به دستور جناب مستطاب راننده، همگی از اتوبوس پیاده شدیم؛ زمانی کهع پامون رو روی زمینِ خدا گذاشتیم، هیچ نوری غیر از نورِ تابان و زیبای مهتاب نبود، ظُلُماتِ ظُلُمات!

از دور سایه مهتاب برجایی می افتاد! فهمیدیم که در آن دور دست ها، موج های قدرتمند اروندرود به یکدیگر برخورد می کردند! موج هایی که سبب شد، هزاران هزار جوانِ رشید و انقلابی در زیر آن آب ها غرق شوند...🌊

بگذریم....

حالا چرا اینقد هوا سرده🥶 ...؟!

من فقط به خاطر هوای گرم جنوب اومده بودم وگرنه اگه میدونستم به این شدّت استخوان سوز و خوراک سرما خوردن امثال من است نمی آمدم، ولی چه کنم که شهدا طلبیده بودند! خودتون هم میدونین اگه شهدا بطلبند دیگه کاریش نمیشه کرد!

- سید!!!

- جان؟!

- به لحظه بیا اینجا !

- چی شده دوباره؟!

- حالا بیا اینجا رو نگاه کن...!

-  WAAAAWWWWW !

تا بحال اصلا متوجه اش نشده بودم، بدنه آهنیِ اتوبوس مثل یه شکلات از پایین جمع شده بود! طوری هم نبود که با یه صافکاری ساده درست شه!

اوه اوه!!! اونورو ببین! درِ سمت شاگرد شوفر، در به کلی کنده شده بود!

اذان را گفتن! در همان رمل های خرمشهر تیمم کردیم و نماز را هم بر روی همان خاک ها اقامه کردیم؛ چه نمازی بود! همه خاکی! همه بدون وضو!

خلاصه... از بهترین و با اخلاص ترین نمازهایی بود که تا به حال خونده بودم؛

بعد از اقامه نماز و پنچر گیری، سوار شدیم و جاده خطرناک خرمشهر رو ادامه دادیم......

 

ادامه داره.....

 

دست نویس:

داشتم قرآن میخوندم، بدجوری توی حال خودم بودم و احساس می کردم دارم در معراج پرسه می زنم😄

یکدفعه زهیرگفتش که سیدجواد از آپارتمانِ زبان پِیجِت کردن!

گفتم: آپارتمان؟! منظورت همون دپارتمانه؟!؟! 🤔

گفت: آره همون که گفتی 😅

سریع رفتم به سمت طبقه پایین و رفتم توی دپارتمان پیش حاج آقای حسینی2؛ ایشون گفتند که برای دهه فجر یه برنامه فستیوال زبان داریم و شما هم قراره که توی اختتامیه، یه برنامه ای اجرا کنید! بعدشم گفتن که تو و فلانی و فلانی و فلانی(😁)  ساعت قیلوله بیاین همینجا با حاج آقای سیفی4 در مورد همین اجرا جلسه دارید.

گذشت...

ساعت قیلوله که شد با شوق خیلی زیاد به سمت قرار رفتم و جلسه هم برگزار شد.

ایشون اول از همه توضیح دادند که اجرامون یه نمایشنامه رادیویی هست که میخوایم این رو بصورت کاملاً زنده جلوی 300 نفر آدم بازی کنیم.

هر نفر یک نقش و شغلی داره، هر کسی با توجه به شغلش، بدبختی خودش رو بیان میکنه! بعد از صحبت در مورد هر کدوم از بدبختی ها همه به صورت حالت خسته، ناتوان و ناامید می نشینند که ناگهان صدایی می گوید: کاری را بکن که من میخواهم! (استعمارگران)

و بعد از این صدا، صدایی دیگر می آید که جلوی این استکبار و زور می ایستد و ناگهان همه افراد بیچاره بلند می شوند تا ببینند این کیست؟ از کجا آمده؟ چه می گوید؟ به راستی که حرف دلِ ما را می زند!

سپس هم صدای هواپیما می آید و آن آدم های داستان ما پس از شناخت صدا، خوشحال می شوند...

در مقام نوشته، صحبت و تعریف؛ اجرای خیلی مسخره ای به نظر می رسد، کما اینکه ما هم قبل از اجرا، چنین احساسی داشتیم

بعد از تعریف نقش ها، دونه دونه جمله بندی ها را با ایشون ساختیم...

متن بنده:

I was a policeman

I was working with the gune

suddenly. he came and cride

you shold shoot where I want

and I started to shoot he want

ترجمه:

من یک پلیسِ (ساده) بودم.

من با تفنگ کار می کردم.

ناگهان، مردی فریاد زد و گفت:

تو باید به کسی تیر بزنی که من میگم!

و من شروع به تیر زدن به کسی که او می خواهد کردم...!

 

در اولین نگاه، متن مسخره، خنده دار و بدون محتوایی به نظر می رسد اما در مقام اجرا و عمل، آهِ یک فرد از استعمار، زور، بردگی قدرت های جهانی و داخل شدن به زندگی و شغل شخصی یک فرد را به تصویر می کشد.

گذشت...

روز اجرا رسید!

بعد از تمرین های بسیار، نوبت به اجرای ما رسید.

مهمان های مختلف، مبلغان بین المللی، 300 نفر طلبه و از همه استرس زا تر حاج آقای اسکندری5 در سالن بودند...!

بین دوراهی قرار گرفته بودم، شاید چند دقیقه بیشتر تا اجرا وقت نداشتیم، اما دوراهی بسیار بزرگی بود!!!

     رفتن به اجرا   <------------>     توالت

اگر به اجرا نمی رفتم، که نمیشد! بیچاره ام می کردن

اگر به دستشویی نمی رفتم که، ممکن بود وسط اون همه استرس مشکلاتی برام پیش بیاد و تا آخر نتونم در این کره خاکی زندگی کنم! 😮😫

ولی آخر دل و زدم به دریا و اجرا رو ول کردم؛ با این که زیر فشار های دیپلماسی زیادی برای نرفتن به دستشویی بودم😄

خیلی ریلکس رفتم،  اومدم بیرون، خیلی با آرامش هم وضو گرفتم! 😊

چیزی هم نشد، اجرامون رو یدونه انداختن عقب که اینجانب بتونم بیام!

 

در اول اجرا باید به صورتِ حالت خسته، ناتوان، دردمند و به قولی مَست وارد می شدیم! این صحنه اول رو که ملت دیدن، همه زدن زیر خنده😂🤣

ولی خب به لطف خدا، خیلی زیبا و نایس، برنامه رو اجرا کردیم.

ان شاءالله فیلم اجرای خودم رو میزارم براتون😉


  1. زهیر جعفری، یکی از بچه های کلاسمون که اتفاقا خیلی بچه با مرام و باحالیه! ( ایشالا در آینده شما رو بیشتر با فضائل این مرد مرموز آشنا می کنم)
  2. حجت الاسلام سید امیرحسین حسینی، مسئول دپارتمان زبان
  3. ساعتِ خوابِ قیلوله؛ ما در مدرسه به دلیل حجم زیاد و دروس و خستگی، ساعتی رو برای استراحت قرار دادن و بهش میگن قیلوله!
  4. ایشون مسئول سَمعی رسانه دارالسلام هستند که البته واقعاً در گرافیک و کارهای رسانه ای حرفه ای هستند.
  5. حجت الاسلام اسکندری، مدیر و تولیت مدرسه علمیه دارالسلام

 

 

پ.ن: بنده نفر دومی هستم که در این فیلم صحبت می کنم.

 

اکران فیلم برای نوجوانان - منصور

 

 

.....نسخه دستنویس و نسخه صوتی این خاطره نیز موجود است!....

قرار بود که یکشنبه، دوشنبه و سه شنبه در مسجد فائق (خیابان ایران) چند تا فیلم پخس کنیم؛ به ترتیب:

1 - کلیپ سرباز

2- مستند قاسم

3 - مستند آن زمستان (علامه مصباح)

یکشنبه کلیپ رو که پخش کردیم، سیمی که متصل به بلنگوها بود، فقط کانال left رو منتقل می کرد و به خاطر همین تا جایی که میتونستم صدا رو بلند کردم!😁

جای شما خالی! چشمتون روز بد نبینه!!

زمانی که صحبت های داخل کلیپ به اتمام رسید (بعدش مداحی باصدای بشدّت بلند بود) یکدفعه مداحی با صدای واقعاً گوش خراشی که حتی بلندگوها هم کم آورده بودند، پخش شد!😯

دویدم به سوی سیستم تا فیلم رو متوقف کنم، لحظه ای بود که دوست داشتم قبل از اینکه من به لپ تاپ برسم، زمین لپ تاپ رو ببلعه!😫

قلبم دیگه اسراحت نمی کرد و متوقف هم نمی شد! ، آنقدر دائم و محکم می زد که صدای قلب خود را بیشتر از صدای بندگو ها  حس می کردم؛ همینطور که این ها رو توی ذهن خودم مرور می کردم، بدنم رو قوس دادم و درازش کردم و دستم رو هم یه سوی دکمه pause بردم تا فیلم رو stop کنم، [عجب صحنه ای😶] اونقدر محکم زدم که هنوز که هنوزه space اش اون تو گیر کرده!!!😅

البته، بعد از توقف فیلم تازه بدبختی من آغاز شد؛

پیرمردها و پیرزن ها شروع کردن به فحش دادن🤬، اونم چه فحش هایی🤐 با خودم گفتم که این پیرزنا این فحش ها رو از کجا یاد گرفتن؟!🤔

خب، این از شب اول که بخیر و سلامتی تموم نشد....

امروز برای شب یلدا، داداشم و مادربزرگم رو دعوت کرده بودیم خونمون؛ پدرم هم امروز برای کارهای اداری رفته بودند به قم؛ خلاصه یه تماس تصویری گرفتیم با داداش و پدر توی خونه!

اول مهمونی با خودم گفتم که مهمونی های ایرانی از نظر اسلامی خیلی قابل تقدیره مخصوصاً اینکه صله رحم و دید و بازدید توش زیاده... ولی خب قاعدتاً اینا خیلیاش مال قبل از ورود اسلام به ایرانه (مثل عید نوروز) و به خاطر همین با معارف عمیق اسلامی آمیخته نشده، به خاطر همین گفتم که یکم بیام جوّ بدم و مهمونی رو حزب اللهی کنم، بعد از شعری که مادربزرگم خوندند، قرآن رو از جاهایی که حفظ بودم باز کردم، صفحه 63 اومد! چقدر دوست دارم این آیه رو و اعتصموا بحبل الله جمیعا... (مخصوصاً با صوت مشاری العفاسی) اولش اومدم این آیه رو با صوت خوندم و بعد هم ترجمه کردم و از روی تفسیر نور حاج آقا قرائتی یه چندتا نکته برداشت کردم و گفتم. تا قبل از این میخواستم یه چند تا آیه رو بخونم و تفسیرش رو بگم، ولی بعد از این دیدم میزان حزب اللهی شدن جلسه داره سرریز میشه😁😂🤣🤣 دیگه ولش کردم...!!!

بعدش تازه رفتم رو فاز اصلی خودم --> مسخره بازی، جنگولک بازی

بعد از این اجرای بسیار زیبای من🙄 پدرم از طریق تماس تصویری حافظ رو باز کردند

اگه گفتین چی اومد؟

خیلی جالبه...

مرا عهدیست با جانان - ادامه

اگه گفتین چیش خیلی جالبه؟ 

توی بیت ششمش گفته: {سزد کز خاتم لعلش زنم لاف سلیمانی}

جالبه نه؟ توی ایام سالگرد شهادت حاج قاسم سلیمانی، حافظ رو که باز میکنی از خاتم سلیمانی حرف میزنه!